تبليغاتX
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
بی جواب است سوالم به شهیدان میرسم؟ باز از هق هق حسرت نفسم می گیرد!

 

 تولد واژه ای ست در پی معنا شدن

 

  مفهومی ست در تب و تاب رسیدن

 

  تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن

 

  شانه ای ست برای جستجوی خویش

 

 

  تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه

 

  برای چند لحظه با هم خندیدن(هر چند به ظاهر)

 

  برای خرید یک شاخه گل

 

  برای جاری شدن یک قطره اشک

 

  و کشیدن آهی از سر دلتنگی

 

 

 

 

 

  تولد علامتی است پر معنا

 

 در سر رسید زندگی ما

 

  گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن

 

  یا سرودن یک شعر

 

 

  تولد گاه بهانه ای ست

 

  برای فریاد بودن

 

  رهایی از پیله ی تنهایی

 

  و اندکی به دنبال خود گشتن

 

 

  تولد مفهومی ست

 

  ناپیوسته در زندگی امروز ما

 

  و عشق مفهومی ست پیوسته(اگر دریابیم)

 

  با عشق زندگی کن تا پیوسته متولد شوی

 

 

پ.ن۱: دوست دارم هدیه تولدم تنها دیدن روی مادر سادات در خواب است وبس!

پ.ن۲: فردا۲۱سالم تمام میشود و آدم نشدم!

پ.ن۳: غریبم وتنها دوست داشتم که درکنار قبر آقا امام صادق (ع) ودربقیع !

یاکه در بین الحرمین! یا که جمکران!یاروبروی گنبد طلا بودم!

ولی حیف که لایق هیچکدام نیستم و دلشکسته واشک پشیمانی هم مرحمی نشد!

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر و حضرنا الی ظهوره وارزقنا ان نکون من انصاره واعوانه والمستشهدین بین یدیه (الملتمسین بالدعاء و الدیهما و جیرانی وانا و والدی)

جهت تعجیل در فرج آقا وامام وسرور صاحب العصر والزمان وبقیه الله فی الارض صلوات

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

التماس دعای فرج وعاقبت بخیری

یاعلی

                                                                                                              

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ منتظر ] [ ]
 

 

سلام بر تو ای بریده شده از بدیها و سلام بر تو ای مطهره

نمیدونم بگم حیف یا . . . که سید نیستم تا مادر صداتون کنم!

ولی میگن که شما سرور زنان دوعالم و مادر همه هستید!

مادرم دوستت دارم بی اندازه و فراتر از آنچه عقل ناقص من تصور میکند!

تو را درک کرده ام و در کنارم احساست نیز کرده ام ولی چشمان گناه آلودم هنوز روی ماهت را درست ندیده است مگر درخواب که آن هم . . .

مادرمن !

برای فرزندت دعا کن تا که زودتر از پشت پرده غیبت بیرون آید و بر ما حکومت کند !

مادرمن!

کمکم کن آنگونه که خدا و شما میپسندید باشم!

مادرمن!

دعایم کن که آدم شوم و با بصیرت در راه فرزندت ونائب برحقش امام خامنه ای قدم بگذارم و ثابت قدم باشم!

یا فاطمه الزهراء ادرکینا

اللهم بحق فاطمه وابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها عجل لولیک الفرج و اجعل عاقبت امورنا خیرا

آمین

التماس دعا

یاعلی

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ منتظر ] [ ]

 

یافاطمه الزهراء سلام الله علیها ادرکینی

 

کاش وقتی اسمان بارانی است

                          از زلال چشمهایش تر شویم

                          وقته پاییز از هجوم دست باد

                          کاش مثل پونه ها پر پر شویم

                          کاش اشکی قلبمان را بشکند

                          با نگاه خسته ای ویران شویم

                          کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند

                           ما به جای ابرها گریان شویم

                           کاش وقتی ارزویی می کنیم

                            از دل شفافمان هم رد شود

                            مرغ امین هم از ان جا بگذرد

                            حرف های قلبمان را بشنود

 

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ منتظر ] [ ]

دوباره غربت وآن ماجرای دلتنگي
ومن که گم شده ام لابلای دلتنگي

هزاروسیصدوچندسال...بایدمن
تورابه شانه برم پابه پای دلتنگي

ازاین هوای مه آلودشهردلگیرم
وجارمی زنمت باصدای دلتنگي

شکسته شاخه ی صبرم بیاتماشا کن

نشسته کنج دلم آشنای دلتنگي

تمام هستی خودرا زدست خواهم داد
به دادمن نرسدگرخدای دلتنگي

اگرچه دفترشعرم همیشه دلتنگ است
به عالمی ندهم این صفای دلتنگي

دانیال رحمانیان

 


 

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ منتظر ] [ ]
 

شیخ بهاء الدین عاملی در یکی از کتاب های خود می نویسد :

روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد . قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود .

 

قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته ی خود شاهدی داری ؟

زن گفت : آری ، آن دو مرد شاهدند .

 

قاضی از گواهان پرسید : گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال ار شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است .

 

گواهان گفتند : سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم .

 

چون این زن سخن را شنید بر خود لرزید و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید ؟ برای پانصد مثقال طلا ، همسر من چهره اش را به شما نشان دهد ؟! هرگز! من پانصد مثقال خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود .

 

چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید .

 

چه خوب بود آن مرد باغیرت ، امروز جامعه ی ما را هم می دید که زنان نه برای پانصد مثقال طلا و نه حتی یک مثقال نقره ، چگونه رخ و ساق به همگان نشان می دهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی آنهایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند !


 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ منتظر ] [ ]
درباره محله عشاق

دیشب از چشمم بسیجی میچكید
از تمام شب «دوعیجی» میچكید
باز باران شهیدان بود و من
باز شب های «مریوان» بود و من
دست هایم باز تا آهنج رفت
تا غروب «كربلای پنج» رفت
یادهای رفته دیشب هست شد
شعرم از جامی اثیری مست شد
تا به اقیانوس های دور دست
هم چنان رودی كه می پیوست شد
مثنوی در شیشه مجنون نشست
آن قدر نوشید تا بدمست شد
اولین مصرع چو بر كاغذ دوید
آسمان در پیش رویم دست شد...
یک نفر از ژرفنای آب ها
آمد و با ساقیام هم دست شد
باز دیشب سینه ام بی تاب بود
چشم هاتان را نگاهم قاب بود
باز دیشب دیده، جیحون را گریست
راز سبز عشق مجنون را گریست
باز دیشب بركه ها دریا شدند
عقده های ناگشوده وا شدند
ای سواران بلندای سهیل!
شوكران نوشان «گردان كمیل!»
ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»
خیل مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاه آسمان همراه تان
ای امام عصر خاطرخواه تان
ای در آتش سوخته! پرهای من!
ای بسیجی ها! برادرهای من!
ای بسیجی ها، چه تنها ماندهاید!
از گروه عاشقان جا مانده اید
ای بسیجی ها! زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّی خوب مردن هم نماند
غرق در مانداب لنگرها شدیم
غافل از جادوی سنگرها شدیم
از غریو موج ها غافل شدیم
غرق در آرامش ساحل شدیم
فصل سرخ بی قراری ها گذشت
فرصت چابک سواری ها گذشت
فرصت از اشک و از خون تر شدن
از زمستان نیز عریان تر شدن